Friday, April 25, 2008

Friday, August 03, 2007

جزیره

امیدوار بودم راهت را پیدا کنی ....که پیدا کردی

امیدوار بودم به آرامش برسی....که رسیدی

امیدوار بودم سرو سامان بگیری....که داری میگیری

امیدوار بودم از تنهایی در بیای.....که داری در میای

باز هم امیدوارم در کمال خوشبختی و شادی زندگی جدیدت رو آغاز کنی

وسالهای پیش رو را در نهایت آرامش سپری کنی

بهترین آرزوهای قلبیم را در طبقی از اقاقیهای سفیدبرایت به پیشکش میفرستم

بپذیر و به یاد داشته باش همیشه دوستت دارم و خواهم داشت و

همیشه جزیره باقی خواهم ماند




این متن رو از وبلاگه شهرزاد برداشتم چون خیلی زیبا بود و مناسب زمان حال

سی و یک سالگی و دوازده مرداد

چند روز پیش تولد سی و یک ساله شدم طبق سالهای گذشته روز تولدم حس غریبی داشتم

نمیدونستم خوشحالم یا ناراحت ولی بیشتر تو خودم بودم ، به این نتیجه رسیدم که هر وقت

مناسبت خاصی بود چه خوب چه بد ، بهمون اندازه که دوست داشتم دور و برم شلوغ باشه

دوست داشتم تنها باشم ،بهرحال امسال هم گذشت خوب یا بد.

امروزم دوازدهم مرداد بود ، دوازده مرداد ،،،،،،،،،،،،،،،،،،

Friday, June 29, 2007

باز برگشتم

مدتی بودکه حال نوشتن نداشتم شبها هم نسبتأ زود تر از معمول میخوابیدم در نتیجه شبها حوصلۀ فکر کردن
و نوشتن نداشتم . بعدشم که هارد لپ تابم سوخت که نور الا نور شد ، خود دیگه بعضی وقتا پیش میاد
خیلی دارم فکر میکنم البته تلاشم میکنم که حداقل تا آخر امسال بتونم کار دیگه ای پیدا کنم چون دیگه
اینجا به آخرش رسیدم همش همینه دیگه ، الان تیر ماه تو ایران امیدوارم تا بهمن یا اسفند امسال
که سری به وبلاگم میزنم به نتیجه ای رسیده باشماین چند وقته یه اتفاق جالب هم افتاد که به معنی
واقعی خواستن توانستن رسیدم ، از زمانی که یادم میاد رامونا میخواست راه خانوادۀ پدری رو دنبال کنه
و پزشکی بخونه من هم اولین کسی بودم که مخالفت کردم شدم مثلأ آقای مهندس ، ولی رامونا با اینکه
لیسانس شو تو رشتۀ دیگه ای گرفت باز ول کن نبود تا اینکه بالاخره هفتۀ پیش بطور رسمی وارد دانشکدۀ
پزشکی شد ، باز اینم شد دلیل دیگه ای که بگم عجب همتی دارن این خانمها
خیلی دلم میخواد بیشتر بنویسم اما میزارم برای وقت دیگه ، البته به زودی


Sunday, May 27, 2007

همیشه استوار و پاینده باشید شیر زنان

Sunday, May 20, 2007

نیمة پنهان ما

امروز داشتم اخبار وب سایت صبحانه رو میخوندم دیدم یه لینک داده
در مورد بر خورد خونین و فیزیکی با به اصطلاح بدحجابی
وقتی عکساشو دیدم خیلی ناراحت و عصبانی شدم ، من نمیدونم
این افراد خودشون مادر ، خواهر ، همسر و یا دختر ندارن که
این جوری به زنها " دوست دارم لغت خانمها رو بکار ببرم ولی
به جمله بندیم نمیاد " توهین میکنن ؟؟؟؟؟ بعضی وقتها فکر میکنم
این افراد به مقام و ارزش زن حسودی میکنن که جنین رفتاری ازشون
سرمیزنه ،نمیدونن در طی تاریخ خیلی ها چنین خیال بیهوده و
رفتار احمقانه داشتن ولی از بزرگی و شکوه زن نتنها کم نشد بلکه همواره
بیشتر و بیشتر شد ، همیشه به زنها و دختر های دورو برم افتخار میکردم
و میکنم و بقول زیبا شیرازی در کوتاه ترین جمله از زن میشه به عنوان
" نیمهً پنهان هر مرد یاد کرد"
،،،،،،،،،،،،دلم برای اونهائی که ازمن دورن خیلی تنگه مامان و مامان بزرگ و رامونا و رویا

Saturday, May 05, 2007

دعا

بعداز مدتی بالاخره فرصت پیدا کردم باز سری به وبلاگم بزنم
البته چند روزی هم اینترنت نداشتم
امشبم شنبه شبه همین طور دارم تو اینترنت میچرخم ولی فکرم جای
دیگه هستش یا بهتره بگم دارم به چیزای دیگه فکر میکنم ،
شاید این تعویض خونه بهترین اتفاقی بود که برام از زمان اومدن به اینجا
اتفاق افتاده بود ، دلم حال و هوای دیگه میخواست ، شلوغی بیرون و آرامش تو خونه میخواست،
خدایا کمکم کن همیشه گرمی و محبت ، شادی وعشق تو خونم باشه
که بدون اینها زندگی روحی نداره و فقط همزیستی مسالمت آمیزه

Thursday, April 26, 2007

Downtown Vancouver

دیروز یک قدم بجلو رفتم تو زندگیم ، داریم جایجا میشیم داریم از این سکوت و خلوتی و آرامش
Down Town میریم به قلب شلوغی و هیاهوی West Vancouver
Round House رستوران و کافی شاپ و فستیوال جاز تو
نمیدونم این تغییر چقدر میتونه به آیندۀ زندگی من
کمک کنه ، شاید این باعث بشه دوباره برگردم به همون دوران سرخوشی ، شادی و سرمستی
همون رامینی که برای دلش برای اونی که دوست داشت و میپرستید دو ساعته میرفت شمال تا باهاش باشه شاید خوشحالش کنه
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،برای اونی که هنوز هم حاضره همه کار بکنه تا شاد باشه و سرزنده

Unknown
Eshghe Talkh
www.bia2.com